بدسکتور

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 آبان 1386
کاش نبودی

 

رفتگر جوانی عاشق دختری شد؛

به کسی جرات گفتنش را نداشت؛

دخترک هم نمی دانست...

فقط صبح های سحر کوچه دخترک را از همه جا تمیزتر می کرد...

                                               *•. .•*..*•. .•*..*•. .•*

 

پ ن: عشق چه آغاز قشنگی داشت...

 

 

سه شنبه 15 آبان 1386
کلاغ زشت پاپتی

 

کلاغه دلش گرفته بود

 کلاغ سیاه پاپتی، پرید رو شاخه ی درخت، گفت : غار و غار

 از یه جایی صدا اومد که: زهر مار...

بغض کلاغه ترکید، یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید

 قطره اشک لابه لای پرای سیاه گم شد و رفت

 یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه

 اومد و اومد و نشست رو سینه کلاغ

 قلب کلاغه ترکید، کلاغه افتاد رو زمین

یه صدا اومد: اون کلاغ زشتو ببین ...

کلاغه چشاش تار شده بود

همه جا ها رو سیاه میدید، عین خودش زشت و سیاه و خط خطی

 کلاغه مرد...

کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود

 آخه شب قبل

 یه گربه ناز و ملوس بچه هاشو گرفته بود

 کلاغ هم دلی داشت، همدم و همدلی داشت

کلاغ هم عاشق بود

 کلاغ سیاه پاپتی زشت و سیاه و خط خطی واسه خودش کسی بود

 کی از دل کلاغه با خبر بود؟؟؟

 کی حالشو می فهمید؟؟؟

حیف کلاغ پاپتی با رنگ زشت و خط خطی...

 

دلم میخواست کلاغ بودم

 همون کلاغ پاپتی زشت و سیاه و خط خطی

 پر میزدم تو آسمون

 کسی نمی گفت که: بمون

 می پریدم رو یه درخت گریه می کردم : غار و غار

 پشت سرش یه زهر مار...

 حداقل این فحشه که راستکی بود

اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت

 کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت

 نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود

 کلاغ تنهایی بودم، گمشده توی شهر دود

 اشک کلاغ و هیچکسی نمی تونه ببینه

 حال دلش؟؟!! عجب... مگه حالی واسش میمونه؟؟؟

 دلم میخواست کلاغ بودم

 تا که یه روز، زخم یه سنگ راستکی

 که درد اون بهتره از زخم زبون آدما

 دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه

کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه

 کسی دلش واسه کلاغ مرده هم ,نمی سوزه...


صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا

کلاغ با دلش پرید تو قصه ها   

دلش نگو , یه تیکه خون پر از: برو پیشم نمون...

 

                                              *•. .•*..*•. .•*..*•. .•*

 

 

پ ن:

من کمبود محبت دارم؛ میشه یکی بگه: هی فلانی، من هنوز دوست دارم...؟؟؟

 

 

شنبه 5 آبان 1386
سوگند

 

پسرک دلش می‏خواست اولین بار که محبوبش را می‏بوسد سوگند بخورد که این اولین بوسه‏ی زندگی‏اش است؛

آرزویی که هرگز برآورده نخواهد شد...

 

 

                                             *•. .•*..*•. .•*..*•. .•*

 

 

پ ن: وقتی آدم لگد عاطفی می‏خورد، قلبش ترک بر می‏دارد...  قلب شکسته کار می‏کند، غمی نیست، با جای لگدی که می‏سوزد چه کنم؟

 

من مجموعه ی منسجمی از افکار نا منسجم هستم... کسی شبیه یک جوان دوازده سیزده یا ۱۷- ۱۸ یا بیست ساله. چه فرقی می کند؟ جز این که تعداد دفعاتی که خاطره ی یک رخداد گنگ به نام تولد را چند بار بیشتر جشن گرفته ام؟ بداخلاق. نچسپ. دیوانه. روانی. تنها و البته منفور...  هر صفت بدی که شما بگید من دارم و از این بابت ناراحت هم نیستم... خشک و خشن. بی احساس. جدی. سنگدل و بی وجدانم!!!  اما «خر» نیستم...
شناسنامه کامل من...
.
نوشته های قبلی
روزانه
.
دوستان
خلوتی عاشقانه
دلشکسته
پرنده مهاجر
زنده  به گور
قلبم شکسته
ماهی قرمز
لحظه های هستی ام
عشق الماسین
کاش دوستی تا ابد می موند
همسفر عاشقی
خاطرات سربازی من
.
آهنگ
.
11955 بازدیدکنندگان