بچّه پایش را به زمین میکوبد، اشک میریزد و بیتابی میکند. دلش آن بادکنک بزرگ قرمز را میخواهد. ده دقیقهی بعد دوباره از کنار بادکنک قرمز میگذرد امّا آنقدر حواسش به آبنبات ترش مزهاش هست که دیگر حتی بادکنک را نمیبیند…
من آن کودک بودم و تو آن بادکنک قرمز طناز...
نیامدی، سرم به دیگری گرم شد؛ دیگر تو را ندیدم، نخواستم...
*•. .•*..*•. .•*..*•. .•*
پ ن: عشق من با اون، مثل بازی پوکر بود... اون با اعتماد بنفس تمام، رودست خالی بلوف میزد؛ امّا نمیدونست من قبل از اینکه ورقها رو بچینه دستش رو خونده بودم....
- کاش میدونست برندهها با دست حریفشون بازی میکنن.
|