بدسکتور

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 19 مرداد 1386
اولین شب آموزشی

 

 و اما ادامه ی داستان پست قبلی:

 

وقتی داخل پادگان شهید کچوئی، شدیم از یه دفتر باید رد می شدیم به اسم دفتر افسرنگبان، که چندتا سرباز و درجه دار اونجا بودن. داخل که شدیم یکی از کادری ها که خیلی هم بداخلاق بود اومد طرفمون و گفت اعزامی کجائید؟ گفتیم استان... . زیر چشمی یه نگاهی به برگه ی معرفی نامه مون کرد و اسمهامونو پرسید و بعدشم گفت ساکهاتونو خالی کنید و هرچی توشه بریزید بیرون، وای به حالتون اگه چیزی توش مونده باشه. بعد تک تک وسایلمونو به دقت بازرسی کرد و گفت وسایلتونو بریزید تو. بعد بازرسی بدنیمون کرد که از جیب کت مهدی قنبری گوشی موبایلشو در آورد و سرش داد زد و گفت: مگه اومدی خونه ی خاله ات که با خودت گوشی موبایل آوردی؟؟؟ مگه نمی دونی تو منطقه ی نظامی این چیزا ممنوعه؟ ها؟؟؟ بعد هم با کلی قرلند و سرکوفت زدن گوشی رو با سیم کارتش به یکی از سربازها داد و گفت که بایگانیش کنه....

گوشی مهدی که بایگانی شد شروع کرد برامون صحبت کردن و تهدید کردنمون: اینجا هر کاری ما بهتون بگیم باید انجام بدید. بیرون هرکی بودید برای خودتون بودید، نماز خون بودید، عرق خور بودید، بسیجی بودید یا گنده لات محلتون بودید مال خودتون بودید... اینجا رو با خونه تون اشتباه نگیرید، اگه پاتونو کج بذارید پاتونو می شکنیم، فقط خدا کنه بچه های خوبی باشید و این شصت روزی رو که اینجائید بدون هیچ موردی پشت سربذارید وگرنه من می دونم و شماها!!! شیرفهم شد؟؟؟؟؟ حالا هم دنبال من راه بیفتید...

از دفتر افسرنگهبان که بیرون اومدیم دیگه هوا کاملا تاریک شده بود و خیلی هم سرد بود. از یه مسیرهائی پیاده رفتیم تا رسیدیم به گردان یک. با اونکه شب بود و همه جا بخوبی دیده نمی شد، ولی مشخص بود که پادگان شهید کچوئی خیلی بزرگ و سرسبزه. دور و برمون ساختمونهای بزرگ و زیادی بود که روی دیوارهاشون جملات نظامی، عقیدتی و سیاسی نوشته شده بود. مسیر رو که طی کردیم رسیدیم به ساختمان گردان یک... وارد یکی از آسایشگاه ها شدیم و بهمون دوتا تخت سه طبقه دادند و گفتند فعلا اینجا استراحت کنید و بدون اجازه هم از آسایشگاه بیرون نیائید. تخت هاتون رو هم عوض نکنید، فهمیدید؟؟؟ آسایشگاه خیلی بزرگ بود و توش هم پر بود از تخت های سه طبقه و خالی که نه بالش داشت و نه پتو. آسایشگاه ها هم همه خالی بودند و معلوم نبود چرا هیچکس آسایشگاه ها نیست، فقط دو نفر اونجا بودند: اولی اسمش سعید بود و بچه ی کرج بود و می گفت که ساعت دوازده ظهر اومده اینجا و دومی هم اسمش حسین بود و از دامغان اومده بود و می گفت یک ساعت پیش رسیده اینجا....

دقیقا همون حرفائی رو که به ما زده بودند به اونها هم زده بودند و اونها رو هم مثل ما بازرسی کرده بودند. کم کم سرحرف رو باهم بازکردیم... سعید خیلی بچه ی باحالی بود و حسین هم خیلی ساکت و کم حرف. تو پادگانی به اون بزرگی فقط ما شش نفر اومده بودیم و چون از شهرهای نزدیک کرج اومده بودیم از همه زودتر رسیده بودیم و تازه فهمیده بودیم که چه خاکی تو سرمون شده... داشتیم حسرت می خوردیم که ای کاش دو، سه روز دیرتر به این خراب شده می اومدیم. ولی دیگه راه برگشتی نداشتیم و فقط باید حسرت می خوردیم...

با سعید که صحبت می کردیم دو تا شاخصه ی مهم داشت: اولیش سادگی کلام و رفتارش و دومیش هم ته لهجه ی ترکیش که حرف زدنشو جالب تر می کرد. وقتی با ما صحبت می کرد همه اش به ما دلداری می داد و می گفت: بچه ها اینجا احساس غریبی نکنید، من خودم بچه ی کرجم و نمی ذارم بهتون بد بگذره، جمعه ها که مرخصی تو شهری بهمون دادن می برمتون خونمون و حسابی بهتون حال می دم، این تهدیدها هم که می شنوید همه اش کشکه، همه اش الکیه، هیچ غلطی نمی تونن بکنن، من داداشم تو ارتش خدمت کرده، می دونم چی به چیه...

تو همون یکی دو ساعت سعید بدجور خودشو بینمون جا انداخته بود و احساس می کردیم دیگه از خودمونه. اون شب از هر دری صحبت کردیم: از گذشته مون، از کارمون، از درآمد و تحصیلاتمون، از محل سکونت و از همه چیز و همه کس گفتیم و شیش تائیمون باهم عهد بستیم که تا آخرین روز دوره ی آموزشی با هم یکدل و صادق باشیم و پشت همدیگه رو خالی نکنیم...

 

من مجموعه ی منسجمی از افکار نا منسجم هستم... کسی شبیه یک جوان دوازده سیزده یا ۱۷- ۱۸ یا بیست ساله. چه فرقی می کند؟ جز این که تعداد دفعاتی که خاطره ی یک رخداد گنگ به نام تولد را چند بار بیشتر جشن گرفته ام؟ بداخلاق. نچسپ. دیوانه. روانی. تنها و البته منفور...  هر صفت بدی که شما بگید من دارم و از این بابت ناراحت هم نیستم... خشک و خشن. بی احساس. جدی. سنگدل و بی وجدانم!!!  اما «خر» نیستم...
شناسنامه کامل من...
.
نوشته های قبلی
روزانه
.
دوستان
خلوتی عاشقانه
دلشکسته
پرنده مهاجر
زنده  به گور
قلبم شکسته
ماهی قرمز
لحظه های هستی ام
عشق الماسین
کاش دوستی تا ابد می موند
همسفر عاشقی
خاطرات سربازی من
.
آهنگ
.
11961 بازدیدکنندگان