بسم الله الرحمن الرحیم
دوستای عزیز سلام. اگه خدا بخواد می خوام از این به بعد در مورد خاطرات دوران سربازیم براتون بنویسم. امیدوارم که مورد توجهتون واقع بشه.
بعد از اینکه تو حیاط نظام وظیفه اسمها رو خوندن و محل خدمت همه ی سربازها معلوم شد، همه سوار اتوبوس شدند و رفتند و از بین اون چهارصد و چند نفر فقط ما چهار نفر مونده بودیم که یه ستوان دوم به اسم رضائی بهمون گفت: شما افتادید سازمان زندانها و محل خدمتتون هم پادگان آموزشی شهید کچوئی کرج هست و هرچه سریعتر خودتونو به اونجا معرفی کنید. از اونجا که چهار نفر هم بیشتر نیستید براتون ماشین نمی گیریم و خودتون با هزینه ی خودتون به ارشدیت ایشون(منو نشون داد) برید به محل خدمتتون. بعد هم یه فرم به من داد که توش اسم و مشخصات ما چهار نفر نوشته شده بود و گفت این فرم رو به پادگان شهید کچوئی تحویل بده.
خلاصه ما که خیلی خوشحال بودیم که تو تقسیم بندی ها ارتش نیفتادیم،اونم سیرجان و 05 کرمان، با خوشحالی سریعا از حیاط نظام وظیفه بیرون اومدیم تا بریم کرج که اونجا من مادرم رودیدم که از صبح زود تا اونموقع منتظر من مونده بود تا ببینه کجا می افتم. وقتی بهش گفتم کرج افتادم خیلی خوشحال شد و بعد از خداحافظی رفتیم سمت ترمینال مسافربری. البته اینم بگم که پدر و مادر دو تای دیگه از اون سه نفر هم اومده بودند بدرقه اش و خلاصه همه شون خوشحال بودند که بچه هاشون جای نزدیکی افتادند.
ساعت حول و حوش دو و نیم بعد ازظهر سه شنبه نوزدهم دی ماه بود و ما از صبح تا اون موقع اونجا بودیم و خیلی هم خسته و گرسنه شده بودیم و نماز نخونده بودیم و نهار هم نخورده بودیم که نهایتا تصمیم گرفتیم هرچه سریعتر خودمونو به کرج برسونیم تا به مشکلی بر نخوریم. پس پیاده رفتیم سمت ترمینال(چون از نظام وظیفه تا ترمینال مسافربری پونصد متر بیشتر راه نبود). همین که از در ترمینال رفتیم تو یه دفعه دیدیم که یه اتوبوس داره از ترمینال خارج می شه و شوفرش هم داد می زنه: کرج، کرج.... که ما هم سریع رفتیم سوار اتوبوس شدیم و چهارتامون ته اتوبوس نشستیم.
تو همین مدت کم با هم کلی رفیق شده بودیم و داشتیم در مورد اسم، کار، تحصیلات، محل سکونت و ... از همدیگه می پرسیدیم.
اولین نفر اسمش محسن بود، یه پسر کم حرف که تیریپ خیلی سوسولی و باکلاسی هم زده بود، انگاری داره می ره سرقرار، نفر بعدی هم که بچه ی خیلی خاکی و خونگرمی بنظر می رسید اسمش علیرضا بود که از نظر ظاهری یه ذره چاق و هیکلی بود و عینک هم می زد و سومین نفر هم اسمش مهدی قنبری بود که اونم بچه ی صاف و ساده و خیلی صمیمی ای بود و یه ذره هم پر حرف بود.
از اونجا که خیلی گرسنمون بود بدون تعارف و رو درواسی از همدیگه پرسیدیم که چی دارید واسه خوردن، که هر کسی رفت سراغ ساکش و از اون یه سری خوراکی در آورد و گذاشتیم وسط و شروع کردیم به خوردن: من یه ذره پسته آورده بودم با چندتا ساندیس و کلوچه، مهدی قنبری نون و پنیر و سبزی و خرما آورده بود، محسن هم کمی تنقلات مثل تخمه و آجیل و ... آورده بود و علیرضا هم که آدم شکموئی بنظر می رسید یه پاکت مغز گردو و مغز بادوم و نون روغنی و مرغ و نوشابه آورده بود و اونارو در آورد و گذاشت روساکش و شروع کرد به خوردن و گفت: آقا ما که تعارفی نیستیم هر کی هر چی می خواد ورداره... کم کم داشت ازش خوشم می اومد. ما هم شروع کردیم به کنار گذاشتن تعارفات و خوردن خوراکی های همدیگه... خلاصه نهار اونروز تو اتوبوس خیلی خیلی حال داد.
نهار که تموم شد شروع کردیم به صحبت کردن از هر دری و از هر چیزی... از ارتش می گفتیم، از خدمت، از اتفاقاتی که صبح تو نظام وظیفه افتاده بود، از کارمون، از کامپیوتر، از اینترنت و چت و وبلاگ نویسی و خلاصه از هر دری سخن گفتیم تا رسیدیم نزدیکی های کرج که من رفتم پیش راننده و گفتم می خواهیم بریم پادگان آموزشی شهید کچوئی، اگه می شه راهنمائی مون کنید و اونم گفت برو بشین هر وقت بهتون گفتم پیاده شید. چند دقیقه بعد ما رو یه جائی به اسم میدون" انبار نفت" پیاده کرد و گفت از اونور خیابون سوار شید برید پادگان. وقتی رسیدیم پائین ساعت حول و حوش پنج بعد از ظهر بود و سریع رفتیم یه مسجد نزدیک انبار نفت و نماز ظهر و عصرمون رو خوندیم(البته شکسته). هوا خیلی سرد بود و ما هم حس غریبی داشتیم. نمی دونستیم خدمت چجوریه، کجا باید بریم، چکار باید بکنیم اونم تو شهر غریب و آدمهای غریب... تا اینکه یه سواری گرفتیم و دم در پادگان پیاده شدیم.
زنگ زدیم. یه دفعه از پنجره ی کوچکی که کنار درب پادگان بود یه سرباز سرشو بیرون آورد و گفت چکار دارید؟ گفتیم که از نظام وظیفه اومدیم. بعد من اون برگه ای رو که مشخصاتمون توش بود رو بهش نشون دادم و اونم بعد از چند دقیقه درو باز کرد و رفتیم تو...
(ادامه دارد) |