بدسکتور

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 4 اسفند 1385

                بنام خدا

        سلام به همگی. اول از همه معذرت می خوام از همه ی دوستائی که نتونستم بهشون سربزنم.بعد هم از اونائی که نتونستم به کامنتاشون جواب بدم. بخدا شرمنده همتونم؛ سعی می کنم به موقعش جبران کنم. آخه اینجا وقتمون دست خودمون نیست. این هفته هم بازداشت بودم و نتونستم خونه برم. الانم دارم از یه کافی نتی توی کرج این پست رو اضافه می کنم. خیر سرم یه مرخصی ساعتی گرفتم و ساعت هفت و نیم هم باید خودمو به پادگان معرفی کنم.

       انگار همین دیروز بود که می خواستم برم خدمت. الانم به امید خدا فقط دو هفته دیگه از آموزشیم مونده و پنج شنبه ی هفته ی دیگه تقسیممون می کنن. راستش خیلی استرس دارم. آخه معلوم نیست که کی کجا می افته.... فقط از همتون خواهش می کنم که برام دعا کنید که موقع تقسیم بیفتم شهر خودم. آخه دلم خیلی واسه ی خونه؛ محله و شهرمون تنگ شده. ممنون از همتون که همیشه شرمندم می کنید.  فعلا باید برم پادگان تا دوباره بازداشت نشدم.

عزت زیاد... از همه جا یا علی مدد.

من مجموعه ی منسجمی از افکار نا منسجم هستم... کسی شبیه یک جوان دوازده سیزده یا ۱۷- ۱۸ یا بیست ساله. چه فرقی می کند؟ جز این که تعداد دفعاتی که خاطره ی یک رخداد گنگ به نام تولد را چند بار بیشتر جشن گرفته ام؟ بداخلاق. نچسپ. دیوانه. روانی. تنها و البته منفور...  هر صفت بدی که شما بگید من دارم و از این بابت ناراحت هم نیستم... خشک و خشن. بی احساس. جدی. سنگدل و بی وجدانم!!!  اما «خر» نیستم...
شناسنامه کامل من...
.
نوشته های قبلی
روزانه
.
دوستان
خلوتی عاشقانه
دلشکسته
پرنده مهاجر
زنده  به گور
قلبم شکسته
ماهی قرمز
لحظه های هستی ام
عشق الماسین
کاش دوستی تا ابد می موند
همسفر عاشقی
خاطرات سربازی من
.
آهنگ
.
11962 بازدیدکنندگان