شهادت امام زین العابدین را به تمامی شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می نمایم.
ـ چیزی شبیه معجزه ـ
بنام خدای مهربان.
دوستای عزیز سلام. می دونید! همیشه می گن دوران خدمت سربازی پر از خاطرس. ولی من هیچوقت نمی دونستم این جمله یعنی چی.... تا اینکه خودم سرباز شدم و دیدم که واقعا دنیای جالبی داره. از این به بعد اگه خدا بخواد و اگه وقت کردم می خوام از اتفاقائی که اینجا برامون می افته براتون بنویسم، تا هم شما از خوندنش بی نصیب نباشید و هم وبلاگ من از اون یک نواختی و بی حالی در بیاد. با اجازتون امروزم می خوام قضیه ی اعزام به خدمتمو براتون بنویسم. شاید خوندنش خالی از لطف نباشه:
صبح روز سه شنبه بود که با صدای تلفن از خواب بیدار شدم. اونشب تا صبح داشتم کابوس های ترسناک می دیدم که صدای زنگ تلفن خط پایانی بر تمامی اون کابوسهای ترسناک شد... رفتم گوشی رو ور داشتم، دیدم "حسین" دوستمه. راستی اینو بگم که حسین بهترین رفیقمه و زنگ زده بود و ازم کلاه می خواست.... آخه موهاشو زده بود(کچل کرده بود) و طفلکی خجالت می کشید بدون کلاه بیاد بیرون... منم گفتم: شرمنده حسین جون کلاه ندارم. باید ببخشی، اونم گفت اشکالی نداره و ازم خداحافظی کرد و گفت ساعت هفت و نیم برم دم خونشون تا با هم بریم نظام وظیفه..... آخه می دونید! برحسب اتفاق تاریخ اعزام به خدمت من و حسین 18 دی ماه بود و این از نکات جالب رفاقتمون بود...
تلفنو که قطع کردم رفتم نماز صبحمو خوندم و یه نگاه به ساعت انداختم... ساعت شش ونیم بود و یه ساعت به قرارم با حسین مونده بود... مادرم داشت تو آشپز خونه صبحونه رو آماده می کرد و منم از فرصت استفاده کردم و رفتم سر وقت کامپیوتر. سریع کانکت شدم و اولین سایتی رو که باز کردم سایت بلاگ اسکای بود. وارد وبلاگم شدم و دیدم که سه تا نظر تایید نشده وجود داره: هیلدا، سنگ صبور(نوید) و بارون. به نظراتشون پاسخ دادم و تاییدشون کردم .... صبحونه رو خوردم و وسایلم رو جمع کردم تو یه ساک و مادرم قرآن آورد و مارو راهی کرد. موقعی که داشتم با خونواده خداحافظی می کردم، بغض گلومو گرفته بود، ولی به زور تونستم خودمو نگه دارم. از مادرم هم خواستم که بامن نیاد و خودم می خوام تنها برم. از خونه زدم بیرون و رفتم دم خونه ی حسین. در زدم و اونم بعد از چند دقیقه اومد و با هم دیگه رفتیم سمت نظام وظیفه....
به نظام وظیفه که رسیدیم دیدیم تقریبا حدود هزار نفری اومده بودن که البته همشون سرباز نبودن. زن، مرد، دختر، پسر، پیر و جوون هم اومده بودن که بیشترشون برای بدرقه ی سربازشون اومده بودن.... من و حسین هم خودمونو به زور تو دل جمعیت جا کردیم. حس غریبی داشتیم. کمتر باهم حرف می زدیم و بیشتر داشتیم به جمعیت نگاه می کردیم. صدای هم همه ی زیادی می اومد. بیشتر سربازها داشتن از همدیگه می پرسیدن: راستی می دونی کد آموزشی 69 کدوم شهره؟ بعد اون یکی می گفت: فکر کنم سیرجان باشه. بعد یکی دیگه می گفت: نه! کد 69 مال کردستانه.... یکی دیگه داشت از اون یکی می پرسید:آقا شما نمی دونی کد 226 کدوم شهره؟ بعد طرف جوابشو اینطوری می داد: فکر کنم نیروی مازاد باشه. احتمالا می افتید ارتش!!!!!!! شهرشم تا موقع اعزام معلوم نیست....
همینطور که همهمه و صحبت میون جمعیت بود، یه دفعه یکی از مسئولین نظام وظیفه اومد و با صدای بلند گفت: همتون جمع شید جلو می خواهیم اعزامو شروع کنیم. بعد هم داشت از جمعیت خواهش می کرد که سکوتو رعایت کنن تا صدا به همه برسه. چون اونروز برق رفته بود(اینم از شانس ما...)
بعد هم با کمک چند نفر دیگه دفترچه های اعزام به خدمتو جمع آوری کردن و جمعیتو فرستادن تو حیاط نظام وظیفه و به خونواده ها گفتن بیرون منتظر بمونید و داخل نیائید. نیم ساعت بعد(حدود ساعت نه صبح) در حالی که هنوز برق نیومده بود جناب سروان رفت روی یه دیوار بلند و گفت: تمام کسانی که کد محل آموزش دفترچشون 119 هست برن سوار اون اتوبوس قرمزه بشن به مقصد ارومیه(عجب شیر!!!) بعد در حالی که یه سری از سربازا داشتن از خونواده هاشون خداحافظی می کردن رفتن و سوار اتوبوس شدن... وقتی همه رفتن چند دقیقه بعد اومدن و گفتن: کد آموزشی 86 هم برن سوار اتوبوس بشن(اینبار اعزام به کردستان بود). وقتی که کدهای آموزشی رو می خوندن مو به تن آدم سیخ می شد و هیجان تمام وجود آدمو فرا می گرفت. راستی اینم بگم که کد محل آموزش حسین 226 بود و مال من هم دفترچه ی محل آموزشم هنوز دستم نرسیده بود و اصلا کد محل آموزشمو نمی دونستم. بهمین خاطر اصلا نمی دونستم که کجا افتادم و این هیجان کارو بیشتر می کرد...
از این به بعد دیگه جناب سروان می اومد و به فاصله هر نیم ساعت یکبار اسم یه سری ها رو می خوند. حدود ساعت 10 صبح اومد و اسم یه سری ها رو خوند برای سیرجان(کد 86). نیم ساعت بعد هم اومد و اسم نفراتی که کد آموزشی شون 31 بود رو خوند به مقصد کرمان(پادگان 05). ولی هر سری که اسامی رو می خوندن اسمی از من و حسین توشون نبود. تقریبا نصف جمعیت رفته بودن و از حدود چهارصد و چند نفری که صبح اومده بودن حدود دویست نفر مونده بودن و بقیه اعزام شده بودن. دیگه ساعت حدود یازده شده بود و من و حسین و بقیه جمعیت همگی داشتیم کلافه می شدیم. آخه اصلا حس خوبی نداشتیم. بالاخره داشتیم بر خلاف میل باطنیمون می رفتیم سربازی...
حدود ساعت یازده و نیم اومدن یه سری اسم خوندن واسه ی سپاه، ولی خبری از اسم من و حسین توی اونها نبود و جفتمون دیگه فهمیده بودیم که افتادیم ارتش!!!! دیگه اینقدر ناراحت بودیم که خیلی کم باهم حرف می زدیم. تموم دلخوشیمون این بود که بیفتیم شهر خودمون که این امر هم دیگه میسر نشده بود.... نمی دونستیم از ناراحتی چی بگیم. بازم اومدن یه سری اسم دیگه خوندن: اینبار خانواده های شهدا ایثارگران و جانبازان و خانواده های تحت پوشش کمیته ی امداد که همگی اعزام شدن برای سرباز آتش نشانی.
دیگه حدود 100 نفری باقی مونده بودن و همگی کلافه و پکر بودن. وقتی که جمعیت فهمیده بودن افتادن ارتش، دیگه همگی ساکت و آروم شده بودن و کسی حوصله ی حرف زدن هم نداشت....
حدود ساعت دوازده و نیم ظهر بود که اومدن و اسم پنجاه نفری رو خوندن برای صفرپنج کرمان. سومین اسمی که خوندن اسم حسین بود... وای خدا، دیگه باورم نمی شد، حسین هم رفت... وقتی گفتن همتون افتادید ارتش، تمام دلخوشی من و حسین این بود که باهم بیفتیم یه جا، که دیگه با رفتن حسین اینطور هم نشد. حسین اومد به سمت من و بعد از اینکه باهم روبوسی کردیم و همدیگه رو به آغوش کشیدیم، باهم خداحافظی کردیم. حسین رو دیدم که رفت سوار اتوبوس شد و خودمو تنهای تنها حس کردم. اینقدر ناراحت و عصبانی بودم که دوست داشتم برم یه جای خلوت و به این اقبال بدم زار زار گریه کنم.
از فرط عصبانیت نمی دونستم چکار کنم؟؟؟ دیگه کسی رو هم نداشتم که باهاش حرف بزنم. تنهای تنها رفته بودم یه گوشه ی حیاط نظام وظیفه و داشتم به جمعیت نگاه می کردم. از اونهمه جمعیتی که صبح اومده بودن حدود چهل و هفت هشت نفر بیشتر نمونده بود. دیگه ساعت داشت حدود دو بعداز ظهر رو نشون می داد و من داشتم از خستگی و گرسنگی می مردم. تو همین گیر و دار یکی از بچه ها رفته بود دفتر فرماندهی نظام وظیفه و آمارمونو در آورده بود... اومد به سمت جمعیت و گفت: خاک بر سرمون شد... همه مون اعزامی سیرجانیم. اینو که گفت انگار آب سردی رو تنم ریختن. از ناراحتی داشتم دیوونه می شدم. نمی دونم چرا یاد لی لی افتادم که تو کامنتش گفته بود: خدا کنه یه جای دور مثل سیرجان نیفتی... داشتم تو دلم می گفتم چقدر این بشر چشمش شوره!!!!!! همونی شد که می گفت(البته لی لی خانوم شرمنده ها...)
در همون حال بودم که یه دفعه جناب سروان اومد و اسم چهل و چهار نفرو خوند برای سیرجان. هر اسمی که خونده می شد منتظر بودم که اسم بعدی من باشم. نفر چهلم، چهل و یکم، چهل و دوم، چهل و سوم، و بالاخره چهل و چهارمین نفر رو هم خوند ولی اسمی از من توش نبود...
وقتی خوندن اسمها تموم شد رفتم پیش جناب سروان و گفتم: ببخشید پس من چی؟ دیدم که سه نفر دیگه هم هستن که اسماشونو نخوندن. یه دفعه جناب سروان گفت:صبر کنید، الان بهتون می گم چکار کنید. رفت تو اتاق رایانه و بعد از پنج دقیقه اومد و گفت: شما چهار نفر به ارشدیت ایشون(منو نشون داد) با هزینه ی خودتون برید کرج و خودتونو به سازمان زندانها معرفی کنید و بگید که از استان ... اومدید.
دیگه اون لحظه سر از پا نمی شناختیم و با اونکه اولین بار بود که همیدیگه رو دیده بودیم از فرط خوشحالی داشتیم به همدیگه تبریک می گفتیم و می پریدیم تو بغل همدیگه. وای خدای بزرگ! باورم نمی شد! از میون چهارصد و چند نفری که اون روز اعزام شدن فقط چهار نفر افتاده نیروی انتظامی که یکی از اون چهار نفر من بودم. دیگه داشتم از خوشحالی بال در می آوردم. اصلا باورم نمی شد بعد از روز سختی که سپری کرده باشم همچین خبر خوشی بشنوم. از دست ارتش نجات پیدا کرده بودم.
از در نظام وظیفه که اومدم بیرون یه صحنه ای رو دیدم که برام باور کردنی نبود... اونم مادر مهربونم بود که از ساعت هشت صبح تا حدود دو و نیم بعد از ظهر بیرون نظام وظیفه کنار در منتظر من مونده بود تا ببینه کجا اعزام می شم و باهام خداحافظی کنه. واقعا اون لحظه با تمام وجود داشتم "مادر" رو حس می کردم... رفتم طرف مادرم و جریانو براش تعریف کردم. اونم خیلی خوشحال شده بود، بالاخر باهاش خداحافظی کردم و با اون سه نفر دیگه که الان سه تا از بهترین دوستامن عازم کرج شدیم....
(ادامه دارد)
|