بدسکتور
پنجشنبه 29 آذر 1386
یلدا بازی


با سلام خدمت همه ی دوستای عزیز و گرامی. با اجازتون می خوام تو این پست یلدا بازی رو که سال قبل از هیلدا خانوم یاد گرفتم براتون اجرا کنم.

یلدا بازی از این قراه که هرکسی باید تو وبلاگش پنج تا اعتراف کنه که تا بحال هیچکس از اونها خبر نداشته، بهمین خاطر هم من امشب می خوام براتون پنج تا اعتراف کنم که بیشترش مربوط می شه به وبلاگ و دنیای اینترنت:


- اولین اعترافم اینه که هیچکدوم از رفیقام و دوستای نزدیکم(حتی نزدیکترینشون) آدرس وبلاگمو نمی دونن وشدیدا هم دنبال آدرسش می گردن. من همیشه به وبلاگهاشون سرمی زنم اما اونها تا بحال حتی یک بار هم به وبلاگ من نیومدن. شاید خودتون هم متوجه شده باشید که تا بحال هیچکدوم از دوستا و رفیقام تو وبلاگم نظری ندادند و با هیچکدومشون هم تبادل لینک نکردم. با همه ی کسانی هم که میان وبلاگم از طریق اینترنت آشنا شدم و هیچکدومشون رو هم نمی شناسم.


- اعتراف دومم اینه که یه زمانی بدجور خوره ی اینترنت شده بودم و همیشه به محض اینکه کانکت می شدم اولین سایتی رو که باز می کردم سایت بلاگ اسکای بود و با اشتیاق تمام می رفتم سراغ وبلاگم تا ببینم تو قسمت: « نظرات تایید نشده(؟) » چند نفر کامنت گذاشتن. موقعی هم که می دیدم کامنتی برام گذاشته شده کلی ذوق می کردم. چیزی که شاید مسخره بنظر برسه...


- اعتراف سومم از این قراره: درسته که می گن تعریف از خود گوهه زیادی خوردنه ولی از بعضی از متن هائی که تو وبلاگم می ذاشتم خیلی خوشم میومد. بعضی مواقع که به وبلاگم سرمی زدم می شستم و چندین و چندبار اون متن رو می خوندم.


- چهارمین اعترافمم اینه که: تازگی ها به این نتیجه رسیدم که تو زندگی کارهای خیلی مهمتر از وبلاگ نویسی و پرسه زدن تو اینترنت هست که باید اونها رو انجام بدم. هیچ دلیلی نداره که بیخود و بی جهت وقت و انرژی مو پای یه وبلاگ و کسانی که اصلا نمی دونم وجود خارجی دارن یا نه بذارم. همه شون قابل احترامن ولی این یه حقیقت تلخه که متاسفانه خیلی دیر بهش رسیدم.


- و پنجمین اعتراف: این پاراگراف آخرین حرفهای من توی این وبلاگه و دیگه فکر کنم برای همیشه در این وبلاگو تخته کنم.(حداقل تا زمانی که وقت و حوصله شو پیدا کنم). خیلی وقت بود که می خواستم دور وبلاگ نویسی رو خط بکشم ولی نمی دونستم چجوری تمومش کنم. تا اینکه به فکرم رسید که تو یلدا بازی این کارو انجام بدم. از چند رو دیگه هم امتحانام دارن شروع می شن و فکر کنم دیگه اصلا وقت نداشته باشم بیام اینجا. خواهشی هم که ازتون دارم اینه که دیگه تو این وبلاگ نظر ندین، چون به نظراتتون نه جواب داده می شه و نه تایید می شه... در ضمن از همه ی دوستای عزیزی هم که تابحال میومدن اینجا و بهم سرمی زدن تشکر می کنم و برای همه شون آرزوی موفقیت می کنم...

 

                                               *•. .•*..*•. .•*..*•. .•*


پ ن:

عمرتون صدشب یلدا

دلتون قد یه دریا

توی این شبهای یلدا

یادتون همیشه باما...

 

- راستی شمردن جوجه ها یادتون نره ها...


                                                                محمد مهدی. ح 29/9/1386

                                                                           ساعت 19:45

 

یکشنبه 27 آبان 1386
کاش نبودی

 

رفتگر جوانی عاشق دختری شد؛

به کسی جرات گفتنش را نداشت؛

دخترک هم نمی دانست...

فقط صبح های سحر کوچه دخترک را از همه جا تمیزتر می کرد...

                                               *•. .•*..*•. .•*..*•. .•*

 

پ ن: عشق چه آغاز قشنگی داشت...

 

 

سه شنبه 15 آبان 1386
کلاغ زشت پاپتی

 

کلاغه دلش گرفته بود

 کلاغ سیاه پاپتی، پرید رو شاخه ی درخت، گفت : غار و غار

 از یه جایی صدا اومد که: زهر مار...

بغض کلاغه ترکید، یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید

 قطره اشک لابه لای پرای سیاه گم شد و رفت

 یه تیکه سنگ از تو حیاط یه خونه

 اومد و اومد و نشست رو سینه کلاغ

 قلب کلاغه ترکید، کلاغه افتاد رو زمین

یه صدا اومد: اون کلاغ زشتو ببین ...

کلاغه چشاش تار شده بود

همه جا ها رو سیاه میدید، عین خودش زشت و سیاه و خط خطی

 کلاغه مرد...

کسی نفهمید که کلاغ دلش خیلی گرفته بود

 آخه شب قبل

 یه گربه ناز و ملوس بچه هاشو گرفته بود

 کلاغ هم دلی داشت، همدم و همدلی داشت

کلاغ هم عاشق بود

 کلاغ سیاه پاپتی زشت و سیاه و خط خطی واسه خودش کسی بود

 کی از دل کلاغه با خبر بود؟؟؟

 کی حالشو می فهمید؟؟؟

حیف کلاغ پاپتی با رنگ زشت و خط خطی...

 

دلم میخواست کلاغ بودم

 همون کلاغ پاپتی زشت و سیاه و خط خطی

 پر میزدم تو آسمون

 کسی نمی گفت که: بمون

 می پریدم رو یه درخت گریه می کردم : غار و غار

 پشت سرش یه زهر مار...

 حداقل این فحشه که راستکی بود

اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت

 کسی برام لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت

 نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود

 کلاغ تنهایی بودم، گمشده توی شهر دود

 اشک کلاغ و هیچکسی نمی تونه ببینه

 حال دلش؟؟!! عجب... مگه حالی واسش میمونه؟؟؟

 دلم میخواست کلاغ بودم

 تا که یه روز، زخم یه سنگ راستکی

 که درد اون بهتره از زخم زبون آدما

 دلم رو با تموم این نگفته هاش بترکونه

کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه

 کسی دلش واسه کلاغ مرده هم ,نمی سوزه...


صبح سحر یه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا

کلاغ با دلش پرید تو قصه ها   

دلش نگو , یه تیکه خون پر از: برو پیشم نمون...

 

                                              *•. .•*..*•. .•*..*•. .•*

 

 

پ ن:

من کمبود محبت دارم؛ میشه یکی بگه: هی فلانی، من هنوز دوست دارم...؟؟؟

 

 

شنبه 5 آبان 1386
سوگند

 

پسرک دلش می‏خواست اولین بار که محبوبش را می‏بوسد سوگند بخورد که این اولین بوسه‏ی زندگی‏اش است؛

آرزویی که هرگز برآورده نخواهد شد...

 

 

                                             *•. .•*..*•. .•*..*•. .•*

 

 

پ ن: وقتی آدم لگد عاطفی می‏خورد، قلبش ترک بر می‏دارد...  قلب شکسته کار می‏کند، غمی نیست، با جای لگدی که می‏سوزد چه کنم؟

 

من مجموعه ی منسجمی از افکار نا منسجم هستم... کسی شبیه یک جوان دوازده سیزده یا ۱۷- ۱۸ یا بیست ساله. چه فرقی می کند؟ جز این که تعداد دفعاتی که خاطره ی یک رخداد گنگ به نام تولد را چند بار بیشتر جشن گرفته ام؟ بداخلاق. نچسپ. دیوانه. روانی. تنها و البته منفور...  هر صفت بدی که شما بگید من دارم و از این بابت ناراحت هم نیستم... خشک و خشن. بی احساس. جدی. سنگدل و بی وجدانم!!!  اما «خر» نیستم...
شناسنامه کامل من...
.
نوشته های قبلی
روزانه
.
دوستان
خلوتی عاشقانه
دلشکسته
پرنده مهاجر
زنده  به گور
قلبم شکسته
ماهی قرمز
لحظه های هستی ام
عشق الماسین
کاش دوستی تا ابد می موند
همسفر عاشقی
خاطرات سربازی من
.
آهنگ
.
10868 بازدیدکنندگان